یکشنبه، 24 تیر 1386



هوا را میشود قیچی کرد
قطع میشود
با صدای در همه چیز
خواب از سر آدم هم
همینطور میپرد
چشمهایش را اگرچه
بسته نگه دارد
شاید که

اینها هیچ
چطور حالا بپرسم
که کجا رفتی ؟




هلو بخور
من خنده ات میاندازم
آبش از چانه ات میچکد
همینطور



چه کسی صدای تو بود ؟
بالشت چه رنگی بود خواب که میدیدی ؟
مگر ست نبود آخر با همه چیز آنجا ؟
از کجا میدانی
فلانی
کس شعر گفته است
من
کس شعر گفته ام
حالا تمساحهای هرجا
هر جور


گم میشوم
و برف میزند
و برف میزند
و گم میشوم
وبرف میزند
و برف میزند
و برف میزند
خب حالا دیگر
خیلی وقت است



فقط
نمیشود فرار کرد
صورت توی صورت
گوشه نداریم
همه اش میان است
نیستی ولی
وسط چشمهایت زخم جا باز میکند
کف دستهایت چاک میخورد
کجا قایمش میکنی ؟
وقتی


باشی باید
نه اینکه اینجا
نه اینکه هیچ کجا ولی
از دور
نبینمت تا
اینطور میشود کمی
نوشت