سه شنبه، 26 اردیبهشت 1385


مترسک جان

پرنده به درخت نمیگوید هیچ وقت
تو نمیتوانی بدوی
من پرواز میکنم
و درخت میداند که پرنده به چه فکر میکند
لانه اش
درخت جان
آی درخت جان
بیهوده برق را نخوان بر سینه
ببین مترسک من
با دستهای باز
برای نهال
چه گریه میکند
درد
درد نهال است
میخواهد لانه داشته باشد
روی شانه اش
ریشه میکند
پای خود را میبند در خاک
نهال جان
آی نهال جان
نمیبینی مترسک من
برای باد
با گریه
لالایی میخواند ؟
لانه ای را که میخواهی نگه داری
میخواهد بشکند
دلش آخر لانه میخواهد
سرش آخر سینه میخواهد
باد جان
آی باد جان
نمیشنوی مترسک من
یواشکی
با گریه و لالایی
از پوشال گونه هایش به پرنده لانه میدهد ؟
آخر
پریدن میداند اما
کجا ؟
آسمان کوچک است
پرنده جان
آی پرنده جان
نمیبینی مترسک من
با گریه و لالایی
با گونه زخمی اش
شرم دارد از نگاه درد ناک آسمان ؟
که خورشید سینه اش را میسوزاند
و میبیند
همه درختان برایش دندان تیز کرده اند
و کوچک است برای پرنده
و آرزوست برای نهال
مترسک جان
وای مترسک جان
وای مترسک جان
وای مترسک جان


خط تقارن زیبایی را
و آنجایی را که آسمان جدا شده از تو
من خواهم کشید
با بوسه در گیج اشک
بیا


گام
من راه میروم
نه بر خنکای ترمه و حریر
بر تفت خورده بیابانی
نه تشنه نیستم گیریم
خسته هم
اما
آخر
میترسم
زمین گرد باشد

شنبه، 23 اردیبهشت 1385


و شما ترسیدید
از سلام من آنگاه
که واژه عریان شد
پس حسرتم
چشمی بر راهی
که رهگذریش مگر نقابداران نبودند
و بر چهره ام نقاب خنجر
پس گرفتم از را ه نگاهم را
ویرانه ام را هم
گوشه کناری از بیابانی
رها خواهم کرد

یکشنبه، 17 اردیبهشت 1385


صحبت اگر از ماهی است

دگر هی در سکوتش
لب نمیزد
آب
و دمش هم نمیرقصید
مثل هالهء سنگین تاریکی
کنار صورت مهتاب
- و موی تو نمیدانم ولی
اینجا
میان خاطرم پیچید -
و ماهی
سیر شد از تشنگی آخر
پس از یک باله اش پرپر
و یک چشمش
میان گل
میان آن یکی گم
آسمان بی در و پیکر
که دستش نم نزد از آستین ابر
یکی قطره از آن دریا
که عابر بود هر شب
بر فراز سر
ولی خورشید از سر میگرفت هر روز
همان داغی که میکوبید
تا تاریک
چشمانش
همان تب دار لمس خشک دستانش
- و چشمانت نمیدانم ولی اینجا
نه انگاری -
و ماهی
مرده بود آری
ولی هر گز نیامد آب رفته باز
و هرگز قصه ای هرگز
نشد آغاز

پنج شنبه، 14 اردیبهشت 1385


دیوانه تر

دیوانه ام رها کن
من عاقل نمیتوانم بود
که آموختی ام
تشنه چگونه میشود آنگاه
که آبت عطش فزون کند
و وهمش هم نیز
و بیش و بیش تا
چشمهایت از تشنگی
خشک شوند مگر
آموختی ام اگر
همینم آموختی
دیوانه ترم کن
دیوانه تر

سه شنبه، 12 اردیبهشت 1385


نه دیگر کسی

باد که صدایت را برد
من چشمهایم را بستم
شب آمد سر کوبید بر پنجره
من چشمهایم بسته هنوز
روبه دیوار نشسته بودم منتظرش
شکست شیشه را
دستم میلرزید
میدانستم
چنگ انداخت تمامم را در هم
به دیوار سینه ام که چه کوچک
سر کوبید
و میدانست
دوباره و هزار باره نعره زد صدایت را اما
مگر آرام گیرد و میدانست
و میدانست
و میدانستم که میداند
باد اگر
نه دیوانه
نگاه دارد در خویش نه
و نپیچد و سر نکوبد و سینه نساید به هر کجا
خواهد مرد
و میدانست
ومیدانستم
چشمهایم را باز کردم پس
ایستاد
از میان من گذشت آرام
و زمزمه کرد باز صدا را
مرد
و رها شد در من صدا
و پیچید
و پیچید
و کسی چشمهایش را باز نکرد دیگر