جمعه، 21 آبان 1389


این خواب آخر است
این انضمام بهانه های هرروزی
به درد های کهنه و انگار
که دوخته
بر جامه کبود شبم
بر ذخم های پر تب و بی تاب آخر است

این رنگ آخر است
بر چهره عبوس این تخته سیاهی که سوخته
این زنگدار صدای خراشیده
که انگشت های بلند سکوت را
بر کوچک لبان ثانیه برده
زمزمه زنگ اخر است

این دفتر کلماتی که از شروع
شیرازه پاره کرده
پریشان و پاشیده
روح اتاق را
چنگال می کشند
این چنگ آخر است

آنجای راه که ماندن و رفتن
هر دو
خیال خاطره را بیمار می کند
در وهم
جاده ای
با دست های گشتن و گشتن
تن خورشید مرده را
تیمار می کند
در پیش پای ماندن و رفتن
این سنگ اخر اسست

وقتی نسیم می برد نفسش
در گوش خواب برگ
که ایوان آسمان خدا را
بر سرش آوار می کند
این
آهنگ آخر است

دوشنبه، 3 آبان 1389


بادبادک خنک شب
که نخ اش را
به ارث برده ای از آفتاب
گره بزن به نگاهت
که بوی بام تو اوجش
که رنگ آسمان تو ابر های عبورش
یک چیز دیگری است

چهار شنبه، 30 تیر 1389


بی آسمان کولی

خاموش گفت
جسم دیر مرده ای
آرام گور گیر پیشه
یا در آتش شو
بی هوش و سرخوش و سرمست
خامشی،
هشیار
تلخ بحر مشوش شو
از رنگ و چاره و تاب و امان به دور
بی تاب و چاره
در تب و رز وش شو
هم تیغ بر گلوی پسر گیر
هم بدر
در آتش آی
نه اما خلیل و سیاوش شو
در شعله خانه کردم آخر و
در خون فرو شدم
صد نعره ناله کردم آخر و
صد گفنگو شدم
چشمم به انتظار صبح عافیت از تار شب نبست
بی روز و شب
پریش و پریشان و دیوانه خو شدم
دندان صبر بر جگر و
چنگال دهر هم
گهواره سیاه بغض بریده گلو شدم
اینها شدم همه شاید بماند آرزو
بی آسمان کولی بی آرزو شدم

یکشنبه، 15 فروردین 1389


ته مانده های روزهای رفته
زیر ناخن هایم
بوی خاطره آفتاب میدهد
گوری که کنده ام از تو
می دانم
می بلعدم امشب


این کلمه ها
که در سر من میچرخند
و این پیاده ها که سوار میشوند
اخر صفحه
و این سوار ها که پیاده میشوند
قربانی صفحه
و این دستها
که کولی شده اند قرنها و قرنها پیش
و کولی مانده اند
و این دندانها
که طلا نبودند تا توی تل جنازه ها
دستی به گشتن آیدشان
و این ساعتم
که میترسم ار دایره و
میمیرم از تکرار
و آن یک سنگ از آن هزار کوه
که من پیدایش کردم
و برایش شعر گفتم
و لابلای آن همه سنگ آن همه کوه
به یادگار گمش کردم
تمام من است
که با بوی موهایت
تاق میزنم


میچینم این سنگ ریزه ها را اینجا
رد شدی اگر روزی
من گریه کرده بوده ام اینجا


دستم را گرفتی و
رد کردی ام از باغچه ات
چشم هایم را با دستهایت بستی
و من کورترین پرنده شدم
روی مچم ساقه های خودرو گره زدی
و کف دستم سنجد گذاشتی
و کفش هایم را جلوی باغچه جفت کردی
ببخش هم
مرد هایی که خانه ندارند
همیشه زودتر می میرند


کوچه

آشنای کوچه
کوچه را خط زد و رفت
سایه را از غم تنهایی کشت
بر تن لاغر آن ساقه که در کنج خیال
نفس نازکش از رحم خدا جاری بود
زخم بی حد زد و رفت
نفس پنجره را سوخت به درد
چهره پنجره را دوخت به درد
کوچه بی خبر سر گردان
چه نواها که نیاموخت به درد
آشنای کوچه
آشنا نیست دگر
کوچه تنهاست دگر
کوچه خالیست دگر

پنج شنبه، 22 بهمن 1388


می شد اگرچه دروغ
این شب ها که شب نشدند
غمگین لالایی ات را
چنان زمزمه ای نزدیک
که انعکاس نفست
روی دیوارهایم
ساده بنشیند
ساده بشنوم
و طرح گفتنت
یک زاویه ی نگاه فاصله باشد
تا لبخند بی اختیارم
میشد این همه روز های رفته
خسته ام را
تصویر گذشتنت در تپش هایش آرام
هم رقص با پاشنه های برهنه ات
آب کند
می شد سکوت کرد و در سکوت
خالی خالی شد
"از قیل و قال مدرسه" و آرام
طعنه کرد
همه ساعت ها را
به خصم بی حد چرخ
به رسم پر ستم مهر
می شد پرید
بیرون خط و رفت
می شد ولی ...

شنبه، 21 شهریور 1388


گاهی آدم
هیچ چاره ندارد
تا بیچاره بیچاره لای کوچه ها
با وزن بیحد خورشید مرده ای
بر شانه های خسته امید های ترس
تا اکتشاف ذره آخر
تا انعکاس آخر آبی تیره
بیهوده و با انکار
خط خطی کند

چهار شنبه، 10 تیر 1388


چه خوش خیال پی آسمان
دست دراز کرده ای گفتم
توی آغوشم درخت گفت
خوابیده
ساکت باش


بیا پیش از آنکه نباشی
همه کلمه هایی که دوست دارم را
از اول یک بار باز
برایت بگویم


از فردا همه روزنامه ها را میخوانم
شاید هنوز خبر تازه ای نشده باشد


از آن دور که می آید
پیداست
آمده لگد کند
همه لوبیاهایی که کاشتم زنگ علوم
و کفشهایم را بدزدد


خانه من ته دریا باید باشد
ماهی ها آخر زودتر باورشان می شود
اگر بگویم نفسم به سنگینی آب عادت نکرده هنوز


تا تکه سنگ نا پیدایی شوم
شاید فراموش
از بیرونم
تا درونم ریشه هایش را
محبت کند


دست خودم نیست
تو دست هایم را که رها میکنی
ماه هم رنگش
یک جور غمگینی
مثل رنگ چشم گربه مرده میشود
یک جور ترسناکی


عیسی شادمان بر صلیب شد
بجز آن آرام نمیشد


پناهم ده شب
در همه لایه لایه های دامنت
آتش هایم را بگذار
بپیچم آن لا
سرمای تیز سحر تا بیاید
خاکسترهایم را از او پیشتر
پناه خواسته ام


تکه تکه
مثل کودک نو آموز به راه رفتن
به گفتن
به بودن
میمیرم


از سنگ پاره ها
دیوار کوتاهی میسازم
تا یک جور دیگری سایه کند
انگار من باشم دراز کش
که صدایت یادم نیست

یکشنبه، 31 خرداد 1388


ندا

شهر من است این
خاک تو
با کوچه هایش همه از خون تو پوشیده
با آسمانش همه گره خورده با نگاه آخرینت
خون می خورم امروز ندا
و حرامم باد جز این
خون می گریم امروز ندا
و حرامم باد جز این و حرام شهر من
که شهر من بغض من است
کجا اشکی
کجا سکوتی که ساکت آنقدر تواند بود ؟
که بغض و عزایم را
کدام مرثیه را نعره کنم ؟
آخر شهر من است این
با خون تو سنگفرشش
و با نگاه تو گره خورده تا ابد آسمانش

پنج شنبه، 7 خرداد 1388


با هیچ راه پس
بر آستانه ای ایستاده ام
از دورهای نزدیکم
صدای آتش می آید
و بوی بادام سوخته

جمعه، 20 دی 1387


میخ کن پایم را
لای چمنهای گل آلوده
پای برهنه گم خواهم شد
میخ کن دستهایم را
لای رگهای برگهای خیس
خوابم خواهد برد
میخ بزن خیالم را اگر نه
از بین پستانهایت سر خواهم خورد
تا آنطرف کوچه که پیدا نیست
و درختها هر شب تبخال میزنند و من
میترسم
میخ بزن نگاهم را
خسته ام

سه شنبه، 17 دی 1387


باز

اینجا نشسته ام باز
با سایه ام گرفته و نا مفهوم
با چانه ام تکیه به دستهای رنگ و خاکستر
تکه های تماشا را
بند میزنم

سه شنبه، 12 آذر 1387


شخم میزنم این زمین سوخته را
و بذر پوک سعادت می کارم
می خندم بعد که امروز
کسی خوشحال نبود
و من نتها بودم
و تو میدانی که بعد ان
سنگم ته کدام رود و لای کدام پیچ
و زیر کدام موج
به خودش میپیچد

جمعه، 1 شهریور 1387


روزم تشنه
خابم تشنه
خاکم تشنه
رنگم تشنه
پیش خاک جهانم
آفتاب تشنه آمده انگاری
رنگم کن
آبم کن
آبرنگم کن
گورم
خشک شده انگاری


خاکسترم به سکته ای از درد فرو میریزد
و باز نگاهی و به شوق دردی دوباره
خواسته و ناگزیر
شعله میکشم
و چه ساده فرو میآیی از ایوان بلندت
دستهایت را از شعله های ناچیزم میدزدی
و میروی


تا همه جا را این شب
که زود تر از همیشه آمده حالا
تا بکشاندم به دنبال هر سوی پریشانیش
پوشانده از تب چسبنده ای
من
یک شانه ام به دیوار گریه میساید
انگشتهای دست دیگرم
از خنک سایهء سکوت سهم میطلبند
به نشانه ای و نشانی
به نامی
از کلمه ای
که جاری نمیشود
آی به آیین تبسمی
همیشه ام را شب کن
سکوت و سرودم را
رنگ آهنگ پیچش طوفان ساکن کوچکت
جاری
میان انگشتهایت
همه ساعتهایم را
کم کن


مورچه

دیوانه آرامی میشوم شبها
توی پیچ و تاب نمناکی
گم
و مورچه ها را میبلعم
مغزم میخارد
کلمه کلمه میریزند و
بالا میروند باز


مثل بوی چای که به صبح های مدرسه

مثل مورچه که به قند

به خیال تو

بعد از ظهر های من چسبیده


برای تو

که دستهایت سفیدند

و نیلوفر آبی آبی داری

و سیاهی کم رنگ پای چشمهایت را وقتی

میتوانی به رخم بکشی

و زبانت دراز میشود خیلی

کوچه ای میترسم آخر

به نام من کنند


دوشنبه، 24 تیر 1387


بیش از تو

تو در من است

و بیش از تو

تو در تو

چه رفته ام دیریست

کمتر از من

من در دنیا

خودخواه کوچکم

جمعه، 31 خرداد 1387


صفحه ساعتم را روی مچم
این شکل های عجیب
مثل اسید تا نیمه خورده اند
مچ دستم را
دندان دندان
عقربه
میخراشد

دوشنبه، 12 فروردین 1387


گفت ستاره فقط
با تور پاره میشود گرفت
به دیوانگی اش خندیدیم
به دیوانگی اش خندید
برای ما بعدش که میرفت
گریه کرد
ما همه ترسیدیم
تند تند دعا کردیم
خدا همه دعاهای بچگیمان را لااقل
مستجاب کند


بیدار شده
پشت در ایستاده
ترسناکترین چیزی که
از درها
از همیشه
و از سین ها
سیر و سرکه مانده
که بجوشند


تو رفته ای
چیده آمده یکی
دم گربه های کوچه را
شماره های امروز هر روز را
پشت در که میبرم
پیداست از همه چیز
گربه ها هم فهمیده اند


کیسه تیله هایم سوراخ بوده
میدانستم، ولی
توی کفشم سنگها را از سر میشمرم
به سومی نرسیده اینبار
یکی عبور نگاهم را با یک
"ببخشید پشتم به شماست"
پاره پاره میکند
این پرده تمام میشود
تیله ها تمام

شنبه، 4 اسفند 1386


گفتم به ماهی
برایت دعا کند
شاید خدا یک بار
شیمی و فیزیکش را
بیخیال دل ماهی شود


فردا شب

اینجا که میزیم من
جمعه گم شده
چه تن سنگ انتظار را
بالا و پایین کوه
خشی نکند
لیلا نیست
مردان پی لب آبی
مرده اند همه
و چندتایی فردا شب
توی صف آجیل